على اكبر دهخدا
1524
امثال و حكم ( فارسى )
بو حنيفهء اسكافى . رجوع به : از تو حركت . . . ، و رجوع به : افحسبتم . . . ، شود . مرد هنرمند كش خرد نبود يار باشد چون ديدهاى كه باشد ارمد . ( مرد هنرمند كش نباشد گوهر * باشد چون منظرى قواعد او رد . . . ) منوچهرى . مرده نشود زنده زنده « 1 » بستودان شد آئين جهان چونين تا گردون گردان شد . منسوب برودكى . مرده و آنگه بطبيب آمده ! در نظر خويش غريب آمده . . . ) خواجو . مرده و مرد را ز مرگ چه باك . جز دو رنگى نشد ز مرد هلاك . . . ) سنائى . نظير : چون مردن تو مردن يكبارگى است * يك بار بمير اين چه بيچارگيست خونى و نجاستى و مشتى رگ و پوست * انگار نبود اين چه غمخوارگيست . ) خيام . مرده هرچند عزيز است نگه نتوان داشت . دل چو افسرده شد از سينه برون بايد كرد . . . ) از جامع التمثيل . نظير : ز آنكه عشق مردگان پاينده نيست * چونكه مرده سوى ما آينده نيست عشق زنده در روان و در بصر * هر دمى باشد ز غنچه تازهتر . مولوى . مردى بايد كه قدر مردى داند . از جامع التمثيل . نظير : قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهرى . مردى بچهل سال مرد گردد و از صد يكى شايسته آيد . غزالى . از نصيحة الملوك مرديت بيازما و آنگه زن كن . . . دختر منشان به خانه و شيون كن . ) سعدى . نظير : كلند از نمدگى كند كان سنگ . فردوسى . تو را كه دست بلرزد گهر چه دانى سفت . سعدى . مردى را به دار ميبردند زن ميگفت در بازگشتن يك شليتهء گلى براى من بخر . مرد يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان . دامن درست بدست آر و ز دشمن بگسل . . . ) حافظ مرد يزدان گر نباشى جفت اهريمن مباش . گرد پاكى گر نگردى گرد خاكى هم مگرد . . . ) سنائى مردى ز مردان نشايد نهفت . بخنديد رستم بآواز گفت * كه . . . ) فردوسى . مردى كه نان ندارد ، يك گز زبان ندارد . مردى كه هيچ جامه ندارد باتفاق بهتر ز جامهاى كه در او هيچ مرد نيست . سعدى مردى گردى چو گرد مردى گردى . خواهى كه در اينزمانه فردى گردى * وندر ره دين صاحب دردى گردى روزان و شبان بگرد مردان ميگرد . . . ) خواجه عبد اللّه انصارى . نظير : چون درفتد اين عنان بدستت * در هيچ ركاب نادويده . اوحدى .
--> ( 1 ) شايد ، مرده ( ؟ )